دلنوشته های همکاران
29
مهر

دلنوشته هاي همكاران

دکتر بهشید جاوید شریفی

  • سلام عزيزترينم

    امروز همه شهر پر بود از گل نرگس،و من پر از درد ميشدم.....هر گوشه شهر يكنفر دسته گلي در دست داشت....امسال چقدر گل نرگس زود امده،چرا امروز دقيقا امروز بايد همه شهر پر از گل نرگس باشد؟؟؟ ظهر روي ميز رستوران هم گل نرگس گذاشته بودن!!! مثل اينكه همه با هم هماهنگ بودن براي ويراني بيشتر من......اخر من بدون تو،چه كنم؟؟ من ،تو،گل نرگس،پزشك خانواده.....خدايا كي اين خاطرات رهايم ميكند؟؟ميدانم هيچ وقت،كاش ميدانستي اين فاصله،اين دوري،اين خشم و غصه تو،چقدر برايم سنگين هست....تو كه مهربان بودي،تو كه بخشنده بودي،تو كه قدم قدم كنارم بودي و حمايتم ميكردي،حالا به كدام گناه نكرده بايد تاوان دهم؟؟من كه صداقتم شهره شهر بود،اكنون چرا بايد به جرم بي صداقتي طرد شوم؟؟ من،تو،گل نرگس،پزشك خانواده....با خودم عهد بستم تا اخر عمر به گل نرگس دست نزنم،تا اخر عمر از كسي گل قبول نميكنم،حالا كه قرار هست حسرت زيباترين و دلنوازترين صداي دنيا به دلم بماند،بگذار حسرت بوي گل نرگس هم به ان اضافه شود....من،تو ،گل نرگس،پزشك خانواده......لعنت به پزشك خانواده،لعنت به من،لعنت به سادگي من.....ميداني قول يك نرگس زار را به من داده بودي،الان وقتش هست و تو كه بد قول نبودي...من،تو،گل نرگس،پزشك خانواده،جاده كازرون،نرگس زار......چه خاطرات زيبايي ميشد اگر تو هنوز هم بودي.....ميداني ديگر نه من هستم و نه تو....ديگر نه گل نرگسي مانده و نه نرگس زاري.....تنها و تنها پزشك خانواده مانده است......

    دكتر بهشيد جاويدشريفي

  • یک دهه پزشک خانواده بر گُرده پزشکان عمومی - نویسنده دکتر رضا زالزاده
    یک دهه پزشک خانواده بر گُرده پزشکان عمومی

  • سالهاست برنامه ای با اینهمه هزینه و بسیار پر استرس، بر دوش پزشکان عمومی سنگینی میکند. اگرچه اوایل ،بهانه ای بیشتر از حل مشکل اشتغال مطرح میشد.و در یک کلام این برنامه بدنبال سلامت بود ولی در کوتاهترین مدت دیدیم که نه تنها شاخصه های سلامت تغییر کرد و نه ارجاع به سرانجام رسید و نه سامانه ای که در ابتدا مطرح میشد به سامان رسید. وفقط طرحی ماند ،پر هزینه و پزشکانی بسیار بی انگیزه که چشم براه مواجبی شدند اندک، که گهی از لای انگشتان بیمه ها میچکدو افاضاتی که گاه در سیستم وزارت به میل ورغبت افراد بیان میشود، بدون هیچگونه پشتوانه . اینک پس از یک دهه ای که میتوانستیم پزشکان عمومی مان را به سطحی برسانیم که تمام خدمات سطح اولیه سلامت را وحتی پیشگیری را خود به دست گیرند و در این دهه حداقل رتبه علمی ویا اقتصادی خود را ارتقا بخشند،مواجه با حجم وسیعی از اعتراضات وتوقعات پزشکان ومردم وعوارض ناخواسته ای در حوزه سلامت شده ایم که جمع کردن آن نیاز به یک دهه دیگر کار دارد.!! ...در طول این سالها بجای حفظ و ارتقای جایگاه پزشک،ابتدا باحذف جایگاه بهورز و جایگزین کردن پزشک عمومی !شان و توان پزشک ، به چالش کشیده شد و پس از آن ماما ها را به عنوان مراقب سلامت،به این ورطه انداختند! در این میان حتی متاسفانه استوانه های نظام PHCرا که بزرگان ما بر اساس ارائه بیشترین خدمت با کمترین و موثر ترین دوره آموزشی (بهورزی) بنا کرده بودند بهم ریخته و بر عکس !!! به بهانه حضور پزشک در نقاط ، بیشترین آموزش (پزشکی ومامایی) را در اولین سطح نهادند.! ... در طول این دهه که فرصتهای طلایی ارتقائ باورهای بهداشتی مردم بود، فرهنگ سلامت تا سطح مهر کردن دفترچه تنزل پیدا کرد!!! وادبیات بهداشت و پیشگیری که در طول دهه های قبلی به مدد بهورز زیر دیپلم! بسیار رشد یافته بود،با ندانم کاری های این طرح ،تبدیل شد به پارا کلینیکهای بی هدف و هزینه بر و سر در گم کردن مردم در لابلای ارجاعات ارزان قیمت !! ودر یک کلام ،بی اعتمادی به پزشک عمومی!!! در طول این دهه ،پزشکان عمومی خواسته وناخواسته تبدیل شدند به تخت روانچی های متخصصین ودانشگاههاو نقش قربانی را برای تطهیر بیمه ها خوب بازی کردند و در این میان نه فقط نظام پزشکی کاری نکرد بلکه انجمن پزشکان عمومی نیز، حتی نقش نظاره گر!!را هم نداشتند.
  • تقديم به بهترين دوستم كه حضورش ارامش بخش همه لحظاتم بود

    دکتر بهشید جاوید شریفی پزشك خانواده شهري شيراز تقديم به بهترين دوستم كه حضورش ارامش بخش همه لحظاتم بود

    بعضي ها را داريم ولي از داشتنشون خبر نداريم،اينقدر ارام ارام با محبتهاشون ،با همراهي هاشون وارد زندگيمون ميشوند كه از ورود انها با خبر پزشك خانواده شهري شيراز

    تقديم به بهترين دوستم كه حضورش ارامش بخش همه لحظاتم بود

  • بعضي ها را داريم ولي از داشتنشون خبر نداريم،اينقدر ارام ارام با محبتهاشون ،با همراهي هاشون وارد زندگيمون ميشوند كه از ورود انها با خبر نميشويم!!! بدون هيچ توقعي،فقط محبت ميكنند...و اينقدر هواتو هميشه دارند كه با اينكه هيچ نسبتي با هم نداريد ولي حس تملك خاص بهش پيدا ميكني....وقتي خوشحالي دوست داري اولين نفر باشد كه با تو بخندد....وقتي ناراحتي اولين نفري هست كه سراغش ميروي و از همه غصه هات باهاش صحبت ميكني....حتي گاهي كه از شعري كه ميگزاري همه حال و روزت را ميفهمد و با مهرباني خاص خودش اهنگي كه شرح حالت هست را ميفرستد و فقط ميگويد اين اهنگ را گوش كن و من گوش ميكنم و گوش ميكنم شايد بيش از ده بار و هر بار حالم بهتر از قبل ميشود....صبورانه به شنيدن دردلت مينشيند و با حرفهايش اميد را به تو هديه ميكند.....از عشق به زندگي و دلتنگي كه برايش حرف ميزني او انقدر خوب حال و هوايت را ميفهمد كه دوست داري تا صبح با اوصحبت كني و متنهايي مناسب با حال و هوايت ميگذارد كه با خواندن انها پر از ارامشي ميشوي و دوست داري اين ارامش هميشگي باشد....اينقدر ارام و معصومانه در زندگيت هست كه با همه وابستگي كه به او داري ،باز هم متوجه حضور با ارزشش و ارامش و اعتماد به نفسي كه بخاطر او در زندگي پيدا كرده ايي نميشوي،تا به ناگهان از رفتن سخن ميگويد و وقتي به خودت مي ايي ،ميبيني در دلت چه حس بدي هست،او از رفتن از محل كار سخن ميگويد و من ترس از نداشتنش ....وقتي به خودم مي ايم ميبينم كه مدتهاست كه هر لحظه ام با او گذشته،هميشه با تلگرام با هم در ارتباط بوده ايم و من چقدر تلگرام را دوست دارم....،حتي ساعتهاي كشيكش را ميدانستم و ياد شيطنتها كه با هم كرده ايم ،متنهايي كه گذاشتم و تاييدهاي او باعث قوت قلبم بود....و چقدر با او وقت گذراندن باعث شادي من بوده....و حالا او از پزشك خانواده ميرود و من همه وجودم نگراني شده.....هر چه در وجودم دنبال علت ميگردم پيدا نميشود اما ميدانم دلتنگي غريبي دارم،هيچ وقت باعث ازار و رنجشم نشد،چيزي كه از انسانهاي اين زمان بعيد هست!!هميشه فقط بي دليل مهربان بود و محبت ميكرد....هميشه انقدر عالي از معنويات برايم سخن ميگفت كه من خدا را بهتر در سخنانش حس كردم،و حالا احساس تهي بودن از همه چيز ميكنم و فقط پر هستم از دلتنگي..... نميدانم رفتنت از پزشك خانواده ، را تبريك بگويم يا اينكه بهترين دوست و همكارم را نداشتن غصه بخورم؟؟مثل هميشه صادقانه برايت اعتراف ميكنم كه غمگينم،خيلي غمگين و اين غم فقط بعلت ترس از نداشتن تويي هست كه مدتهاست بهترين همراه و دوستم بوده ايي،اما هيچگاه به تو نگفتم چقدر برايم ارزشمندي...حتي متوجه حضور پر رنگت در زندگيم نبودم تا اينكه امروز ديدم ٢٨ مهر هست و تنها دو روز ديگر به پايان مهري مانده هست كه ميترسم پايان همه مهرهايت باشد به من و بي تو چه كنم با همه دلتنگيهايم؟؟؟؟
  • ایران فردای من - نویسنده: دکتر ژاله مرتضوی پزشک خانواده انزلی

    ایران فردای من....

    به بهانه هفته سلامت روان قرار بود درمدارس کلاس اموزشی بزارم.خودم اعتیاد رو درنطر گرفتم.رفتم مدرسه دخترانه راهنمایی.اول از دفتر شروع کردم.معلمها و مدیر رو دورخودم جنع کردم و گفتم مواد مخدر رو میشناسین؟تا حالا دیدین؟هیچکدوم ندیده بودن .فقط هم تریاک و هرویین رو میشناختند.اموزش دادم و با تصویر طرز استفاده انواع مواد و علایم و عوارص رو گفتم.

    رفتم سر کلاس پایه ۸ و ۹.معلم و مدیر را گفتم نیان تا بچه ها راحت باشن اگه سوالی دارن بپرسن.

    پرسیدم مواد مخدر رو میشناسید؟

    کلاس منفجر شد....شیشه ال اس دی کوکایین گراس گل علف ترامادول ...همین جور داشتن میگفتن...‌

    در مورد راههای استفاده اش پرسیدم بلد بودن.بیشتر از من..

    گفتم میدونید کی میفروشه ؟ گفتن منطورتون ساقیهاس؟

    از اینکه اصطلاحات رو اینجور خوب بلد بودن هم موندم.گفتم اره...شروع کردن دایی زینب،سوپر ایمان و ....همینجور میگفتن.کتاب رو گداشتم کنار.پرسیدم دوست دارین مثل خانواده هاتون زندگی کنید.الان موقع اینه که برای زندگیتون یه راه انتخاب کنید.

    یکی گفت اگه همه به حرف شما گوش بدن که ما از گرسنگی میمیریم..‌

    بله واقعیت داشت.ازشون پرسیدم چندتاتون خانواده هاشون ساقین؟دستها بالا رفت...کتاب را برداشتم و بیرون امدم...‌ چشمهایم جایی را نمیدید.تا بیکاری هست من چه بیاموزم...

    خاطرات یک پزشک خانواده

    خاطره یک پزشک خانواده

    آه از این غرور لعنتی !

    اولین بار که دیدمش خیلی آرام و عصازنان وارد اتاقم شد کمی عجله داشتم ؛ساعت دهگردشی ام بود توی دلم میگفتم :مادر جان کمی

    سریعتر. کمکش کردم که روی صندلی بنشیند از همه چی شاکی بود زانودرد ،پادرد ، کمر درد وبیش از همه از سرفه های ۸ ماهه ای که امانش را بریده بود میگفت بارها به پزشک مراجعه کرده و داروهای مختلفی را امتحان کرده ولی سرفه رهایش نمیکند کمی با اوصحبت کردم و به گرافی سینه اش نگاهی انداختم راننده و دارویار دم اتاقم ایستاده بودند و اشاره میکردند خانم دکتر دهگردشی دیر شد.پلاستیک پر از داروهایش رو نگاه کردم مقصر سرفه ها داشت آنجا خودنمایی میکرد پرسیدم مادر جان چند وقته این قرص ها رو میخوری گفت نمیدونم خیلی وقته قند و چربی دارم کاپتوپریل رو از بین داروهاش جدا کردم و گفتم دیگه اینو نخور ان شالله که سرفه ها رفع میشه و داروی دیگه ای برای فشارخونش نسخه کردم و رفتم که به دهگردشیم برسم یکی دو هفته بعد طرحم تمام شد با پزشک خانواده وداع کردم و در شهر دیگری مطب زدم یکی دو ماه بعد آمد مطبم یکراست آمد و دستم را بوسید خیلی خجالت کشیدم من که کاری نکرده بودم میگفت بعد مدتها داره نفس راحتی میکشه .اومده بود فقط تشکر کنه تقریبا هر هفته یا هر دو هفته می آمد مطب بهش عادت کرده بودم به منشی سپرده بودم که پول ویزیت ازش نگیره میدونستم هر دفعه که میاد کلی پول تاکسی میده با وجود اینکه دست تنگ بود بهش میگفتم مادر جان خودتو اذیت نکن پزشک شهر خودتون برو قبول نمیکرد .بعد مدتی با لغو قراردادبیمه و طرح تحول ،مطب رو تعطیل کردم و رفتم دوباره توی همون روستای طرحم پزشک خانواده شدم .باز هم مریض هفتگی بود میگفتم مادرجان داروهات رو بیشتر مینویسم تا زود به زود مجبور نشی بیای میگفت نه من فقط برای دارو که نمیام برای دیدن تو میام .یه روز توی دهگردشی آدرس خونه شو از بهورزمون پرسیدم رفتم خونشون چقدر خوشحال شد سر از پانمیشناخت ......هر وقت منو میدید دستم رو میبوسید من خجالت میکشیدم و صورتشو میبوسیدم ولی هیچوقت غرورم نگذاشت دستشو ببوسم مثل مادربزرگ خودم دوستش داشتم حتی بیشتر ولی هیچوقت بهش نگفتم غرورم اجازه نمیداد.قندش بالا میرفت براش یه گلوکومتر خریدم طرز کارشو به دخترش یاد دادم هر هفته گزارش قند و فشارخونش رو به من میداد‌ و من داروهاشو کم و زیاد میکردم بعد مدتی با پزشک خانواده وداع کردم استخدام سازمان دیگری شدم برای کارهای استخدامیم به مرکز استان رفته بودم دخترش زنگ زد و گفت حال مادرش بشدت خراب است و سراغ مرا میگیرد .گفتم شهر دیگری هستم واقعا میخواستم آن لحظه کارم را به تعویق بیندازم و به روستا برگردم ولی باز هم آن غرور لعنتی نگذاشت چند روزی درگیر کارهایم بودم وقتی برگشتم به بهورز روستا زنگ زدم و سراغش رو گرفتم با جوابی که داد سطل آب سردی روی سرم ریختند؛ او تمام کرده بود. شاید موقع فوت مادربزرگ خودم هم اینقدر ناراحت نشده بودم غرورم رو کنار گذاشتم روی زمین نشستم و گریه کردم خیلی دوستش داشتم مثل یک نوه و مادربزرگ نه مثل یک پزشک و بیمار ولی هیچوقت نتوانستم به او بگویم .هنوز هم اگر از مسیر آن روستا عبور کنم اشک ها امانم نمیدهند کاش آن موقع غرورم کمتر بود و بیشتر به او محبت میکردم کاش یک بار از آن صد باری که دستم رو میبوسید من هم دستش رو بوسیده بودم روحش شاد ویادش گرامی.